ماه کاغذی

if I were you I would like me too

من تورا دوست دارم

مثل شعری عاشقانه ، خواندنت را دوست دارم

مهمان قلب من باش، ماندنت را دوست دارم     

آسمان صاف و ساده ، آبی ات را دوست دارم

دور از ابر سیاهی ، نابیت را دوست دارم

نیمه ماهی ، کنج شبها ، دیدنت را دوست دارم

چون گل خوش رنگ و خوش بو ، چیدنت را دوست دارم

24.jpg

من سلام گرم اما ، ساده ات را دوست دارم

آن نگاه بر زمین افتاده ات رادوست دارم

چشمهای از وفا آکنده ات را دوست دارم

 



گل بخند ، آرام آرام خنده ات را دوست دارم

آنهمه بخشندگی ، افتادگی را دوست دارم 

تا تو هستی در کنارم زندگی را دوست دارم

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]


نه نه...

نه نه نه  !


 این هزار مرتبه گفتم نه


 دیگر توان نمانده

 

 

توانایی در بند بند من از تاب رفته است


 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است


و در تمام این شب تاریک


تاریک چون تفاهم من با تو


انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را تکرار می کند

 

 


 گفتی 


 امیدهاست


 در نا امید بودن من


 اما


 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست

 

 

 

 


انسان به جای آب حرم سراب سوخته می نوشد


گلهای نو شکفته


 این لاله های سرخ


گل نیست


 خون رسته ز خاک است


 باور کن اعتماد از قلبهای کال بار رحیل بسته


 و مهربانی ما را خشم و تنفر افزون


 از یاد برده است


 باورنمی کنی ؟


که حس پک عاطفه در سینه مرده است !

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]


من..

این شعره یه جورایی از خودمه

ینی من یه شعریرو تغییر دادم شده این ببخشید دیه اگه ضایه شده:     

 

 

من در این لحظه ی سخت

اندر این راه سپید

در خم وپیچ غمی وهم انگیز

تا کجاچشم بدوزم به افق؟

تابه کی منتظرت بنشینم؟

روزها می گذرد

من بدون ثمری

چشم درچشم فلک میدوم دنبالت

قصه ی عشقی را

که به تو میورزم

ماه پرپرکردست

اومرا می بیند

او به من میخندد

بارها من دیدم کوچ انسانهارا

من دلم خواست تو

من تورا در دل خود جا کردم

الان نخندیداا میدونم خیلی داغونهنیشخند

[ ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]


آمد و...

آمد و قلب مرا دزدید و رفت

بی قراری های من را دید و رفت

او گمان می کرد من دیوانه ام

بر من و احساس من خندید و رفت



غنچه های عشق را از خاک جان

با تمام بی وفایی چید و رفت

دل به او بستم ولی افسوس،او

حال و روزم را کمی فهمید و رفت



باورم شد رفتنش اما عجیب

بعد از او ایمان من لرزید و رفت

خواستم برگردم و عاشق شوم

عشق هم دیگر زمن ترسید و رفت...

 

[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ٤:٢٥ ‎ق.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]


چه غریبانه...

باغریبگی چشمات، توی آینه ی نگاهت
یه شکست تازه خوردم،توی اطاقسرد حسرت
کنج تنهایی نشستم، شب و روزامو شمردم
تویی که خوب می دونستی، کهطلوع زندگیمی


بعد اون شبای تاریک، حالا تو غروب یادت
تو دیگهنمی شناسی، منو که برات میمردم
تو خزون دل سپردن، دست تووداع آخر
دست من یه بی صدا بود، تو قمار آشنایی
بااشاره ی نگاهت


 

برگ آخر و می بردم
برگ آخر و می بردم
اون همه وعده یفردا، اون همه خیال ساختن
از لب تو می شنیدم،من خوش خیال ساده
همه عمرموفروختم،حرفای تو رو خریدم
از کتاب سرنوشتم،از نگاه تو می خونم
که دیگهگم شده ام من، تو شب کویر بختم
واسه پیدا کردن راه، یه ستاره هم ندیدم
توخزون دل سپردن،دست تووداع آخر
دست من یه بی صدابود، تو قمار آشنایی


با اشاره ی نگاهت
برگ آخرو می بردم
برگ آخرومی بردم

حالا با دنیای من، دنیای غم های من
از همه آشناتری، از تویبرکه ی ماتم
دلمو برمی داری،تا اوج رویا می بری
حالا با بهونه هات، کهرفتنو پیش می کشی
آرزوهام بی فروغه،اون همه حرفای خوب
یا همش یه قصهبود، یا بهونه هات دروغه
تو خزون دل سپردن، دست تووداعآخر
دست من یه بی صدا بود

 

تو خزون دل سپردن، دست تووداع آخر
دست من یه بی صدا بود

احساسمی کنم پاییز عمرم فرا رسیده

صدای آهو ناله ام همچون خش خش

به زیرپاهای تو به گوش می رسد

کاش سربه زیر بودی

تا زیرچشمی به من می انداختی

و خردشدنم را؛شکستنم را

زیرقدم های سنگینت حس می کردی

هیچ گاهتو را این گونه ندیده بودم

پشتپازده به گذشتهبه سویآینده ای نامعلوم

یعنی نمیتوانی شکستنم رادر فراقتاحساس کنی

تو را بهعاشقانه هایمان قسمزودبرگرد"

چشمانمخشکیده بس که به راه مانده

شایدفردا که بیایی دیر باشد
[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]


دیر امده ام...

می گوید دیر آمده ام...

 

 

 

مرا محکوم کرد که پشت در بمانم...!

 

 

 

اما نمی دانست این دل شکسته ام

 

 

 

دیگر از این بیشتر نمیشکند....

 

 

 

نمی دانست که تا بی نهایت دلم

 

 

 

سیاه است.....

 

 

 

نمی دانست که با این زمزمه های

 

 

 

تلخ دوست داشتنم کم نمیشود

 

 

 

هنوز به اینگونه منتظر ماندن عادت

 

 

 

نکرده ام.......

 

 

 

هنوز به سرمای حوالی قلبش عادت

 

 

 

نکرده ام......

 

 

 

اما خیالی نیست...

 

 

 

من اینجا از تنهایی یخ میزنم

 

 

 

و با تمام دل شکسته ام قلبش را

 

 

 

به آغوش میکشم....

 

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]


قاصدک

ایمان می آورم به دوستی و صداقت قاصدک !


سال هاست که ،


صدایم را شنید ...

نگاهم را خواند ...

محبتم را فهمید ...

غصه هایم را گریست ...

خوشی هایم را خندید ...


و همه شان را رساند به دوردست های خاکستری !

این روزها ، بیشتر از همیشه ،

قاصدک را می خوانم !

و "تو" امروز هر چه قاصدک دیدی ،

جز پیام دلتنگی های من چیزی از او نخواهی شنید !...

 

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]


اگه چشمات...

اگه چشمات نبودن ، دنیا این رنگی نبود

رو لب پرنده ها ، دیگه آهنگی نبود



اگه چشمات نبودن ، آسمون آبی نبود

ُگلای یاس ِ سفید ، توی ِ هیچ خوابی نبود



اگه چشمات نبودن ، شب ِ مهتابی نبود

پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود



اگه چشمات نبودن ، کی واسم گریه می کرد

دل ِ من وقتی شکست ، به کجا تکیه می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی با من سفر می کرد

واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی ُگلا رو آب می داد

واسه گنجشک دلم کی یه جای خواب می داد



حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشیدن از توی قفس دارم



دیگه چشماتُ نگیر ، که من آزرده بشم

مثل گل تو فصل یخ ، زردُ پژمرده بشم



تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم

همش از پنجره ای ، که به روم بازه می گم

[ ۱۳٩۱/۱/۱٩ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ملیکا ] [ جملات شما!! () ]